آمار نقطه ویرگول

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 8:15 PM

فکر - قانون راز!

* یک وقت هایی توی دل آدم چنان خالی می شود که دیگر حال و حوصله ی هیچ کاری را ندارد.دوست دارد برود توی رختخوابش دراز بکشد و چشمهایش را ببندد.چشمهایش را به این دنیا ببندد و پتو را تا بالای گردنش- شاید هم تا بالای سرش – بالا بکشد و دیگر فکر هیچ چیز را نکند.اصلا ما هرچه می کشیم از دست همین فکر است!فکر تنهایی, فکر بی اهمیت بودن, فکر درک نشدن و اینجور چیزها, عاشقی های دوران طفولیت عقلی و هزار جور فکر دیگر! آنوقت می گویند قدرت تفکر یک مزیت است برای آدم ها!
* یادم است یک زمانی مد شده بود همه از "قانون راز" صحبت می کردند.اینکه مثلا اگر آدم به آن وضعیت ایده آلی که توی خیالش برای خودش دارد فکر کند, تمام کاینات زمین و هوا در جهت رسیدن او به آن وضعیت ایده آل حرکت می کنند. حرف های تاثیرگذاری بود ولی من هیچوقت توی کتم نمی رفت که این قضیه حقیقت داشته باشد.آخر اگر اینطوری است مثلا چرا این همه آدم های عاشق که طرف دوستشان ندارد و آنها فقط در خیال خود با آنها نشست و برخاست می کنند و حرف های رمانتیک می زنند کارشان اوکی نمی شود؟! تنها نتیجه ی تخیلاتشان فقط این است که وقتی طرف را می بینند بیشتر هول می شوند و  یک کارهایی می کنند که اوضاع خراب تر می شود و وصال یار بعید تر!
اما این روزها همه اش یک اتفاق هایی می افتد که مرا یاد همان قانون می اندازد و احتمال درست بودن آن! اولش یک روز وقتی که رفتم بانک رفاه حساب باز کنم, اسمم را اشتباهی تایپ کردند توی کامپیوترشان!آن هم چه اشتباهی! به جای فرهاد نوشتند هادی!!!! آخر من نمی دانم این ملت همیشه عاشق چرا حواسشان نیست! دو هفته بعد که رفتم کارتم را بگیرم تازه دوزاری شان افتاد و حالا کارتم باید برود تهران!نیازش هم داشتم.ولی دیگر چاره چیست! از در بانک که بیرون می آمدم گفتم: آخه بد شانسی رو می بینی؟!
چند روز بعد رفتم معاونت دانشگاهمان گواهی اشتغال به تحصیل بگیرم برای سربازی. پرونده ام را گم کرده بودند! هاج و واج مانده بودم که آخر چطور چنین چیزی امکان دارد.مرد های آنجا حدود یک ساعت توی کمد هایشان گشتند اما پرونده ی من نبود که نبود.به خودم گفتم: مگه میشه؟!!! عجب بد شانسی هستی تو!!! کارم انجام نشد.یک هفته ای گذشته بود که زنگ زدند پرونده ات را پیدا کرده ایم...
یکی از فولدر های دوست داشتنی ام از توی هاردم پاک شد.بی دلیل!اصلا نمی توانم پیدایش کنم!
دیروز هم کارت دانشجویی ام بالاخره آمد.شماره شناسنامه ام را اشتباه نوشته بودند رویش!حالا باید باز هم بروم رشت و دنبال کارهایش بدوم!
حالا کلی چیزهای دیگر هم هست که فاکتور گرفته ام...
خلاصه اینکه هیچوقت نگویید بد شانسید. چون که بدتر می شود همه چیز.نگویید هم که خوش شانس هستید چون اصلا تاثیری ندارد!
جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 00:42 AM

به دور از مفاهیم واقعی!

این اینترنت آخرش مرا بیچاره می کند! هر روز یک توانایی جدیدی تویش کشف می کنم و از آن به بعد استفاده اش می کنم! گاهی وقت ها فکر می کنم که اگر کامپیوتر و اینترنت باشد می توانم خیلی راحت در یک مکان دور از آدم های حقیقی و اطلاعات عینی زندگی کنم.یا نهایتش برای کار کردن(شغل!کسب درآمد!) اجبارا بیایم قاطی آدم ها و وقت کاری که تمام شد, بروم چیپس و ماست و پفک و شکلات و بستنی ام را بخرم و بعدش یکراست برگردم خانه! همان جایی که دور است از مفاهیم واقعی! و بخزم پشت کامپیوتر و ولگردی وبی کنم! چیپس و ماست و غیره هم باشد برای آخر شب, که می خواهم فیلم ببینم...


شما چه فکر می کنید؟ نظرتون درباره اینجوری زندگی کردن چیه؟

یکشنبه 20 فروردین ماه سال 1391 @ 7:17 PM

تابع سینوسی زندگی ما!

همچین که می آیی پشت کامپیوتر تا مثلا اسلایدهای آناتومی را باز کنی و عضله ها را بخوانی, یک نیروی موزی و نامرد صفتی تو را ندا می دهد... که فیسبوک برو...! 

هرچقدر پسش می زنی مگر فایده دارد؟!نهایتا بعد از ده دوازده اسلاید- همان هایی که دفعه ی پیش هم فقط آنها را خوانده ای- پاور پوینت را می بندی و میروی سراغش!

حالا باز من خیلی شرایطم نرمال است و روزی 2 ساعت بیشتر وقت نمی گذارم برایش.فیسبوکی های دانشگاه مان بیشتر از این حرف ها تویش کامنت می گذارند و پست می گذارند و لایک می کنند!هفت هشت ساعت تایم فیس بوک برای هر نفر, چیزی طبیعی و شایع است توی دانشکده ی ما!

جدای قضیه ی فیسبوک,درس خواندن هم کم کم دارد یک دغدغه ی جدی می شود.امتحان های میان ترم دور نیست و لامذهب ها هر هفته کوئیز می گیرند!درس خواندن توی دانشگاه اصلا مثل مدرسه نیست!راستش هر کس که استاد را بتواند بشناسد و با و روشش آشنا باشد, نضف راه بیست گرفتن را رفته است!برای یادگیری هم که درس دادن استاد معمولا بدرد نمی خورد!خود استاد هم تنها خوبی اش این است که اگر سوال داشتی شاید بلد بود و جوابت را داد و خوبی دیگرش اینکه می توانی از او درباره ی یک سری چیزهای مرتبط با درس یا رشته اطلاعات کسب کنی و راهنمایی شوی!همین!در کل حضور و غیاب مهم است!

زندگی ما هم می گذرد به هر حال.اگرچه درست مثل یک تابع سینوسی با شیب خیلی زیاد است ولی چاره چیست!؟ هنوز هم می شود فیلم دید,می شود خودارضایی کرد,می شود گاهی خندید, خنداند,می شود توی حمام آواز خواند,می شود دنبال پوستر های خوب گشت برای دیوار اتاق, یا دنبال کتاب های ارزشمند برای کلکسیون کتاب ها,می شود توی گلدان یک شمعدانی کاشت و وقتی بهار شد و شکوفه هایش بیرون آمدند ذوق کرد.هنوز هم می شود باور داشت که زندگی ما, یک داستان دراماتیک است, با پایانی خوش...

یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1390 @ 6:46 PM

بهار آمد

بهار آمد

با شکوفه های انار و آلوچه اش... (البته اینجا برف اومد!از اون دونه درشتا!)

راستش اینقدر با کامنت های خصوصی و عمومی تان محبت کردید که خودم هم دوست داشتم برگردم و بنویسم.نه برای اینکه صرفا نوشته باشم.برای اینکه فهمیدم هستند آدم هایی که نوشته هایم را می خوانند...با علاقه هم می خوانند...

هر سال بهار که می شد, گرفته بودم.خیلی گرفته.اصلا بدنم شرطی شده بود به اینکه با رسیدن بهار,پاییز بشود.نصفه شب ها با داد از خواب بیدار می شدم, حوصله هیچ چیزی را نداشتم... بگذریم! اما امسال قضیه فرق کرده است...

من یاد گرفته ام که عاشق خودم باشم.من لیاقت این را دارم که خودم را دوست داشته باشم.دیگر وقتی در آینه خودم را می بینم,یک آدم تنهای بدشانس دورافتاده ی مسخره را نمی بینم, یک افتخار می بینم.یک شاهکار طبیعت را می بینم که می تواند آدمها را بخنداند و مهربان است و صادق.شاید کمی هم ساده...یک آدم باحال را می بینم!

من آمده ام که بمانم.


برآمد باد صبح و بوی نوروز                     به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز

(سعدی)


هم بهار, هم عید مبارک!

یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1390 @ 3:25 PM

تعطیل!

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است...

نویسنده اش هم تعطیل است!

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>